تو هیجوقت دروغگوی خوبی نبودی. بله! حداقل مقابل من. نگاهت مال خودت نیست وقتی دروغ میگویی. وقتهایی که دمق میشوم و میدانی که میدانم، سکوت میکنی و زمانهایی که میگویم که میدانم، آن برجستگی گلویت تکانی میخورد، آب دهانت را فرو میدهی و میخروشی. عاجزانه تلاش میکنی که قصور را گردن من بیندازی که اعتراف میکنم از قضا گاهی سر چشمه ی برخی دلخوری ها هم هست. اما تو غزیزم زمین و زمان را به هم میبافی تا شاید بردارم نگاه سنگینم را از رویی که گاها به سمت دگر داری. از رسوایی بیزاری و خشمگین میشوی گویا راهی است که رفته ای و برگشت ندارد. غافل از اینکه خشم است که پل های پشت سرت را خراب میکند.
برچسب:
نویسنده: کیانوش خلیلی