چقدر انسان عجیبه. اینهمه سال تابستان و زمستان تجربه کردیم اما هر بار اوایل تابستان دلمون برای گرمای درست حسابیش لهله میزنه و وسطاش که میرسه ، حتی نمیتونیمتصور کنیم هوا زمستون چقدر سرد بود و حساب میکنیم کی فقطاز شر این گرمای طاقت فرسا راحت میشیم. پاییز میاد با یکم خنکی و برگریزون. کیییف میکنیم با اینهمه رنگ و زیبایی و پیش خودمون میگیم آخزمستون چه کیفی بده خوردن هات چاکلت زیر برودت برف و بارون. تا اینکه زمستون به اوجش میرسه و ما همزمان با خوردن هات چاکلت فکر میکنیم کی این سرما که تک تک انگشتای پامو خشک کرده میگذره. دلمون پرپر میزنه برای کنار گذاشتن همه ی بافتنی های رنگارنگی که اول زمستون با ذوق و شوق از ته کمدکشیدیم بیرون. بهار که میاد میگیم لعنتی چقدررر زیباست! مگه میشه تکراریشه! آره واقعا زندگی پر از تکراری های زیباست . سال به سال میگذره ! دنیاهمین چهار فصل و داره و ما در حالی که همیشه دوسش داریم ،گاهی ازش زده میشیم. رابطه ی بین آدما هم همینه! اصلا این خصلت آدماس. عادت میکنیم، ازیاد میبریم و باز نو میشویم. فقط فرق بزرگش اینجاست که آدمها مثل زمین اینقدر مهربون نیستند که اگر وسط زمستون دلت برای تابستان گرم تنگ شد وبهونه گیر و بی معرفت شدی به دل نگیرند و به وقتش دوباره لذت سایه ی یه درخت و تو حر گرمای تابستان بهت بدن. آدما آدمند! همه مثل هم، از جنس هم. اگر نفهمن اینو ، دیگه نیستند پیش هم تا دوباره گرمای لذیذ تابستان همو حس کنند یا تولد دوباره ی یه اتفاق قشنگ بهاریو بینشون ببینند. آدما باید ازطبیعت صبوری یاد بگیرند
برچسب:
نویسنده: کیانوش خلیلی