روزی روزگاری یک پادشاه بود که یک روز سنگی بزرگ در ورودی شهر قرار میده. عابران با اسب و شتر به سختی از مسیر عبور میکردند و لگدی به سنگ میزدند و زیر لب مسبب این مانع و لعنت میکردند تا اینکه یک روز چوپانی تصمیم میگیره سنگ را به کناری هل بده و رد شه که زیرش هزاران سکه طلا پیرا میکنه
برچسب:
نویسنده: کیانوش خلیلی