این پست/نامه به صورت رسمی پایان نوشتن من در این بلاگه. قطعا پایان نوشتن من نیست ولی فصل جدید زندگیمو نمیخوام آغشته کنم به گذشته ای که بخش زیادیش در رویا و آرزو گذشت. ۱۱ سال از دلی نوشتم که دنبال یه سراب بود
عکسامون و نگه میدارم تا یادم بمونه چقدر راحت خنده ها و ژست های دروغین نثارم کردی.
بتی بودی برام که خودت شکستیش.
شاید یه روزی به خاطر خیانت هات ببخشمت ولی هیچوقت به خاطر به بازی گرفتن احساسات و اعتمادم بهت نمیبخشمت. اینکه باهام بد میکردی و جوری رفتار میکردی که فکر کنم قصور از منه ، بدی از منه... من عاشق نیستم، عاشقی بلد نیستم. یا بلد نیستم بی قید و شرط دوست داشته باشم. عزت نفسمو ازم گرفتی. اینکه بهم بد میکردی و زنجیری دروغ میگفتی تا فقط بگذره. درسته در نهایت من نباید اجازه میدادم اونقدری بزرگ شی که حرف نا حسابتم برام اهمیت داشته باشه ولی تو به جای دونستن قدر، سو استفاده کردی از احساساتم و از بتی که ساخته بودم. حق انتخاب و با دروغات و اعتمادی که به حرفات داشتم ازم گرفتی.
خدا بودن اندازت نبود.
تو بودی که عاشقی بلد نبودی یا اصلا عاشق نبودی! ادای عاشقارو دراوردن آسونه. پای عشق وایسادنه که کار هر کس نیست. اگه قراره مشکلها بیفته، منظور داستان درست کردن نیست، منظور مراقبته! دوست داشتنت شرط داشت، به شرط اینکه زیادی حرف نزنم، مثلا خسیس نباشم، مخالفت نکنم، به شرط اینکه خوشگل وخوش تیپ باشم،به شرط اینکه کم کار کنم ولی خوب درارم. به شرط اینکه وقتی عصبانی هستی سرمو بندازم پایین، تو بحث سیاسی طرف تو رو بگیرم، به شرط اینکه به دختر بازیات گیر ندم... همیشه منو دنبال خواسته هات دووندی تا مثلا دوسم داشته باشی و اونوقت به من میگفتی که دوست داشتنم آزادانه نیست. از گیر دادنا و بهونه گیریام در مسایل دیگه شاکی بودی، غافل از اینکه نامردیات اینقدر آزار دهنده بودن که درمونده و بهانه گیربه همه چیز گیر میدادم.
قرار بود توی سختی و آسونی زندگی پشت هم باشیم. من همه جا پاش وایسادم. هر وضعی بود کنارت موندم و هلت دادم بالا ولی تو چکار کردی ؟ هروقت اوضاع به کامت نبود سرتو با یه دختری جز من گرم کردی... باهاشون قرار گذاشتی، هتل رفتی، سفر خارج رفتی، ۵۰۰کیلومتر کوبیدی رفتی پیششون، مسافرت بردیشون و از من انتظار داشتی برای حفظ آبروت سکوت کنم، اونم نه سکوتی که به خاطر گذشت از یکبار دروغ و خطا بود که پشیمانی به همراه داشت. بلکه سکوت روی بارها بی معرفتی و کارهایی که خودتم نا پسند میدونستی. اینقدر تکرار شد و وقیح شدی که منت سرم میذاشتی که دختر به خاطرت حاضره از هامبورگ بیاد و نگفتی بیاد یا اینکه من باید بفهمم فتیش پای بلند و من نمیتونم ارضا کنم. من باید بابت رفتن به یه شهردیگه برای تولد دوستم مواخذه میشدم و تو حقت بود به قول خودت با رد لایتی بری ترکیه. این آخرا هم یاد گرفته بودی بگی مریضم! نه واسه اینکه کمک برای درمان میخواستی نه! واسه اینکه من بفهمم من باید تحمل کنم. کتاب و ورزش و کار و بعنوان تلاش و راه درمان میزدی سرم. در آخرم من اونی بودم که هیچ ارزشی برات نداشتم چون حاضر نبودم به هر قیمتی با تو زندگی کنم یا من ریدم به همه چیزای قشنگی که داشتیم. تویی که حاضر نشدی به اندازه گذشتن از شهوتت واسه زندگی با من هزینه کنی حق زدن این حرفو نداری. آره من حاضر نیستم به قیمت موجودیتم کنار هیچ احدی باشم. تقصیر من بود که اینقدر دایم در حال رعایت کردن و مراقبت از تو بودم که پیش خودت واقعا فکر میکردی خوشبختم. اصلا تصور نمیتونی کنی کسی حاضر باشه به امید یه روز دوباره خوشبخت شدنش یا چون قبول کرده کسیو بعنوان خانواده اینهمه غمگین بمونه. توی دنیای تو این حماقته. تو که درد و فقط در صورت اجبار تحمل میکنی نمیتونی بفهمی.
این نیست مرام عاشقی، ازدواج، رابطه یا هر اسمی که داره...
الان میفهمم چرا نمیخواستی شش ماه دور باشیم از هم واسه خودمون و فکر کنیم. میدونستی به محض اینکه با فاصله به بلایی که سرم اومد نگاه کنم، دیگه راه برگشتی نیست.
همیشه معرفتی که برای بقیه میذاشتی و با دقت نگاه میکردم و ازش لذت میبردم و سعی میکردم یاد بگیرم و همه جا جار میزدم یکی از با معرفت ترینهایی ولی با من بی معرفت بودی. با من بی معرفتی کردی. شاید اصلا نمیدونی معرفت تو دنیای روابط چیه! شاید برات بودن ۸۰درصدی ته معرفته که میگفتی بودنت باید برام کافی باشه، یا خریدن کادوهای گرون همزمان با هزینه کردن واسه دخترای دیگه از کاسه ی زندگی مشترکمون آخر توجه بود. یا شاید سفرا و مهمونیایی که اکانت اینستاتو رنگینتر میکرد تمام همراهیت بوده.متنفرم از رسونده شدن به مقصدم، سورپرایزای مسخره، عاشقانه های بی سر و ته و تو خالی، شب زنده داریای پوچ وکار دستی هایی که پشتشون هیچ صداقتی نیست. یا خواسته یا ناخواسته معنی معرفت و جلو من به گه کشیدی. اینقدر دو رو و دورنگ بودی که حتی وقتی جایی قلبت واقعا مهربان بود نسبت بهم؛ چیزی جز حس خر شدن به من نداد. تمام یه ماهی که بعد از اتفاق دستم،ازم پرستاری کردی، به فکر اینکه داری باز خرم میکنی گذشت. تولد سی سالگیم کوفتم بود. سفر ایتالیا و سخنرانی تاثیر گذارت رو همه اثر داشت جز دل من. بیرون رفتنای دو نفری بعد دعواها هیچیو پاک نمیکرد چون میدونستم بازم یه شب چشامو باز میکنم و نور موبایل تو صورتت میبینم. یه صوت با چشای خیره شده و یه لبخند رضایتمندانه. نمیدونی بدون اینکه بفهمی چه شبایی خیره شدم به این کادر از تو و دستات. نمیدونی گرفتن گل ازت وقتی از هتل برمیگشتی چه میاورد سرم. نمیدونی کبودی لبات و ندیدن چقدر سخت بود.
فقط معرفتت به دیگران بهم درس نداد ، خیلی چیزای دیگه یاد گرفتم، یاد گرفتم چطوری تو زندگی تک بعدی نباشم، و از خیلی چیزا مثل موسیقی، فیلم، کتاب... لذت ببرم . اینارو ده سال پیش یاد گرفتم و سلیقه خودمو پیدا کردم ولی هر بار که دیدم که اینهمه کتاب و هنر و موسیقی ذره ای چشماتو نسبت به من باز نکرد، حالم مشوش شد.
ولی نه! من راه خودمو میرم و اجازه نمیدم وجودم از معرفت خالی بشه! از همه چیزای قشنگی که شاید تونشونم دادی ولی با جون و دل ادامه دادم. حامی انسانهای خوب اطرافم میمونم ولی اجازه سواستفاده نمیدم. از تو و عشقت برام یه خاطره مونده که تا ابد نگهش میدارم چون قلبا وصادقانه عاشق شدم و هنوز وقتی یادش میفتم تنم میلرزه. من یکبار بالای یه دهه پیش گفتم دوست دارم و با همه ی زنانگیم پاش وایسادم.ولی از خودت هیچی نمونده.اینقدر قلبمو شکستی و بهم بی احترامی کردی که تک تک سلولای بدنم آزرده ورنجور شدن. باور نکردنی بود چطوری اون همه عشقو سوزوندی که حتی دلمم برات تنگ نمیشه ! تو از اول همین بودی و فقط دروغات قشنگتر و بزرگتر میشدن تا روزی که دیدی دیگه راهی نیست و لباتو باز کردی به حقیقت. لا به لای حرفات چیزاییو گفتی که چشمامو به خیلی مسایل باز کرد و مهر تایید تلخی زد به حرف اغیار. من روزی ترسیدم که احساس کردم ممکنه بودن کنار تو و توی همچین رابطه مریضی ، منم شبیه تو کنه. بیرحم شده بودم منم نسبت بهت ! قلبم لرزید...
یادمه یه روز توی سایت بچه های کامپیوتر نشسته بودم و داشتم یه پست در دلتنگی برات مینوشتم. آخرشو با این تموم کردم که من از آن روز که در بند توام آزادم. ده سال بعد روزی که از خونه رفتی حس کردم رها شدم. انگار یه چکمه آجدار سربازی و رو از روی گلوم برداشتند.
هیچوقت درست متوجه این مسیله نشدی که بودن باهات انتخاب من بود. اگر نیازی بود، از عشق بود و بس، وگرنه زندگی ام را بهتر از هر کس همسن و هم فرهنگ خودم به سمت جلو پیش میبرم. گل و گیاهایی که تو مراقبشون بودی زنده و سر حالن، ماشینی و که حواست بهش بود چرخش سالم و قوی داره میچرخه، خونه مرتب و گرمه و پر از مهمون، کارم موفق و پر از یادگیری و تلاش داره میره جلو. دوستام و خونواده سر جاشونن. کتابا براشون وقت گذاشته میشه. موسیقی تو گوشم میپیچه، آگاهی و عدالت خواهی تو وجودم هر روز قویتر میشن. تویی که تو گوشم میخوندی نمیشه و نمیتونم و وابستم ،نیستی که ببینی از ناتوانیم نبود. اگه پای یخمو میچسبوندم بهت دنبال گرم شدن پام نبودم.اگه میخواستم کمکم کنی برای این نبود که نمیتونم. اگه میگفتم کدوم وبخرم وبپوشم واسه این نبود که نمیتونم انتخاب کنم. اگه نظرتو برای حتی کارم میپرسیدم واسه این نبود که نمیدونم با زندگیم چه کنم. تو رو بخشی از خودم میدونستم نه فقط زندگی. شعورم میرسید که کارام و تصمیماتم روت تاثیر دارن. ناراحت کردنت واقعا عذابم میداد.
با شکوندن قلب کسی که اینقدر دوستت داشت به خودت بیشترین آسیبو زدی. توی هیچی به اندازه ی سو استفاده از احساسی که بهت داشتم و مرکززندگیم گذاشتنت ، ثابت قدم نبودی. حتی گاهی کارات طوری زننده بود که مورد احترامم هم نبودی. منت گذاشتنت واسه بودن تو زندگی که باب میلت بود و کرده بودی اهرم فشار. تک تک هول دادنای منو کوبیدی توسرم به بهونه فشار به جای اینکه بفهمی من جز خوبیت هیچی نمیخواستم و الان با نتیجه همونا داری زندگیتو پیش میبری.
به عدماعتماد کاملم بهت یا نسپردن کامل افسار زندگی بهت همیشه نقد داشتی و شاکی بودی که خانواده نیستی، در صورتیکه رفتارت باهام طوری شده بود که انگار دشمنتم. اگه شوهرم میدونمت باید بی پروا خودمو زندگیمو دستت بسپرم. بی خبر از اینکه اعتماد اکتسابیه! اگه اعتماد نداشتم باید تو خودت دنبال چراش میبودی نه اینکهفرمان به اعتماد میدادی. وقتی تن و مال و روحتو با آدم های غریبه شریک بودی چطور انتظار داشتی فقط با داشتن عنوان شوهر همه ی خودمو بسپرم به دستای بی اعتمادت. طلب طلب طلب طلب طلب طلب طلب طلب طلب فقط طلبکاری. وقتایی هم که راهی واسه طلبکاری نبود یا توجیه میکردی یا میزدی تو سر بقیه. از زبون تو همه هرزه ، زن باز، پلشت، بی شرف و بی عرضه ان. واسه منم که نسخت مشخص بود یا باید از زن داییت یاد میگرفتم که ده سال کار کرده و جور داییتو کشیده یا از زنایی که سرشون میکنن زیر برف و از سایه بالا سرشون لذت میبرن. اینجاش دیگه تقصیره منه که اجازه دادم اینقدر کوچکم کنی که به خودت اجازه بدی من و با زنی مقایسه کنی که شوهرش اعتیاد داره و زنشو به خاطر مواد در اختیار مردای دیگه قرارمیده و زنش باهاش از شدت نیاز میمونه. اصلا واقعا فکر میکردی قبل حرف زدن؟
حتی خداحافظی هم بلد نبودی. مثل بچه ها لج کردی و قهر کردی و طلبکارانه رفتی بدون اینکه ذره ای مسئولیت کاراتو به عهده بگیری. حتی از مامان خداحافظی نکردی. اون با اینکه از سالها پیش و از وقتی که دختر دایی جعفر زنگ زد بهش میدونست یه روزی قلبمو باز میشکنی، سعی کرد دوستت داشته باشه و امیدوار به اصلاحت بود. هیچی نمینوشتی بهتر بود تا اونجوری حرصش بدی. یه نفر چقدر میتونه طلبکار باشه ومتوهم! از کسی که به خودش این حقو میده به خاطر لذت شخصی اش زیر قولاش بزنه و سواستفاده از زندگیو موقعیت مشترک برای امیال شخصیش رو بارها و بارها حق خود بدونه، انتظار بیشتری نیست. اینقدر فاصله داشتی از پذیرفتن حقیقت که میگفتی اشتباهات اونقدی بزرگ نبودن که بخوام رهات کنم!!! با وجود اینهمه چشمپوشی، بخشش و پنهان کاری به اندازه موهای سرم بهم خیانت کردی. واقعا در کدام دنیا سیر میکردی؟ تمام نمیشه خبرهای بی معرفتی هات و باز هم میگی حقت رها شدننبود! وای که چقدر ساده لوحانه نامه هاتو از زندان باور کردم. هنوز گاهی به حماقتم فکر میکنم تنم مور میشه و خودمو سرزنش میکنم. اون تو ام من بدهکارت بودم. سگ دو زدنای من و خونواده اندازه ارزن برات ارزش نداشت ولی توقع داشتی واسه درس خوندن متشکرت باشم. نمیدونی چندتا هتل و ایربی ان بی و به روت نیاوردم. اونوقت دعوات با من سر این بود که من آبروتو جلو بقیه میبرم!!! حتی یک ثانیه خودت به فکر آبروت بودی؟
تو مادر میخواستی و میدونستی من برات اگر بخواهی مثل مادر دلسوزی و بخشش و حمایت هممیکنم ولی فراموش کردی که در واقع مادر نیستم! من همسرت بودم ! کسی که همون فرهنگی که توی ذهنت کرد با تو فرق داره و نیازهای جنسی تو نسبت به او توجیح پذیرند فریاد میزد باید نگهدارش باشی.
خیلی وقتا خجالت میکشم از اینکه اینقدر طولانی کنارت موندم و احمق جلوه داده شدم. عاشقی و مستی هم وقتی با احترام نباشه چیزی جز ذلت به بار نمیاره. خجالت میکشیدم جلو دوستای مشترکمون سکه یهپول شدم. هیچی و هیچکس وهیچ کجا برات مهم نبود. هر جا میرم یکی هست، از هر مکان ومراسمی حرف میشه از توش یچیزی در میاد... فامیل، دوست، همسایه.... فکر میکردی ملت لال میمونن؟ ارغ.. نی.. حس... اس... از خودت چی به جا گذاشتی؟ دل خوشی من باید این میبود که بده منو به کسی نمیگفتی؟ "وجدا زنو" هه.راهکارات و توجیهات غم انگیز بودن. بچه دار باید میشدیم که من مشغول اون باشم؟ سگ بگیریم؟ نباید میذاشتی پیشرفت کنم که روم زیاد نشه؟ خوشی زده زیر دلم؟ من باید سکوت میکردم که شرمنده شی از محبتم که تکرار نکنی. فکر میکردی همه چیو همیشه جار میزدم و سرت خالی میکردم. نمیدونستی سکوت من مال وقتایی بود که روابطت اینقدر بیشرمانه بود که روم نمیشد حتی به روت بیارم و بعد کنارت بمونم. چی شد جواب سکوتم؟ بیرحمانه ادامه دادی. چی شد جواب دو سال و نیمی که سعی کردم بفهمم که تنهایی و سخته برات؟ ادامه دادی همون فرمون و. چقدر آدم سنگدلی هستی! چقدر بهت فرصت دادم قبل از اینکه همه چی بریزه به خودت بیای. اصلا و ابدا برات مهم نبود.
من آزردم و بی تفاوت نیستم و قبولش کردم، زمان میبره ولی درست میشه. برام عادیه که بی تفاوت باشی و ساده از کنار یه دهه زندگیت که منم توش بودم بگذری. بخوام به زبون خودت بگم. کسی که هزینه بیشتری داده، بیشتر رنج میبره و پای دردش میمونه. تو که هزینه ای ندادی واسه این مدت. حتی از جوونی کردنت نگذشتی. بایدم بی تفاوت باشی.
چند وقت دیگه باید بریم بشینیم یه جا که یکی ویزویز کنه بگه نامحرمید دیگه به هم. من خیلی وقت بود محرمت نبودم. اون روزی که سعی کردی موقع حلقه انداختن به دستم، نگاهتو از چشام بر نداری تا یادم نره فک نمیکردم اینقدر بد باشی که روزی صبر من تموم شه. من حتی اون روز محرم تو نبودم. میدونم یا بی تفاوت میای و مثل یه کار اداری امضا میکنی و بی تفاوت میری یا طلبکار مثل همیشه میای و میری. دیگه فرقی نداره. مهم دنیایی بود که روی دروغات ساختی و از تنها نقطه ضعف من که خودت بودی سو استفاده کردی. من از عاشق شدن و تموم حسهایی که باهاش تجربه کردم پشیمون نیستم. اینکه همه چی تاثیر گذارتر و غلیظ ترو زنده تر حس کردم خیلی ارزشمند بود برام. حیف که حتی نخواستی یکم ازت توی وجودم بمونه که خاطراتم و لااقل خط خطی نکنم. میدونم اونطوری سختر بود ولی حاضر بودم بهاشو بدم.
من برات قلبا آرزوی اینو دارم که روزی خودتو درمان کنی ، شاید تونستی یه روز مثل عشقی که من بهت داشتمو تجربه کنی وبفهمی دنیا رو تو چشم یکیدیگه دیدن یعنی چی و چه دردی داره وقتی تنها کسی که میتونی خودتو کنارش تصور کنی دردت براش اهمیت نداره و ذره ذره داره شیره ی عشقتو میکشه و مصرفت میکنه. اینکه بفهمی یعنی چی کسی و دوست داشته باشی و هر شب آرزو کنی که فردا صبح وقتی چشماتو باز میکنی دیگه عشقی نباشه تا بتونی ترک کنی یه درد بی انتهارو. البته بعید میدونم چون اصل همچین عشقی صداقته! چیزی که توی وجودت همیشه وقتی به صلاحت نیست گم میشه. الکی نیست میگفتی دوست نداری به خاطرات فکر کنی و فقط به حال و آینده نگاه میکنی.
بعید میدونم روزی بخوای واقعا چشماتو باز کنی و دست از طلبکاری و غرور زیادی و نا به جا برداری چون اونروز بار وجدانت زانوهات و جوری خم میکنه که مجبوری بخشی از وجودتو بریزیو دوباره بسازی. به هر حال امیدوارم با خودت حداقل صادق باشی. اینقدر کارات متناقض بودن که مغزم سوت میکشید و به ناچار چیزیوازت انتخاب کردم که تاثیر بیشتری داشت و اونم درد متناوب بود. باور اینکه حاضر بودی دروغ بگی و به خاطر خواست و نیاز خودت منو نگه داری خیلی دردناک بود.اونقدی نبودی که به خودت بگی این کارایی که من دارم میکنم داره این دختر و آب میکنه. صادق باشم و برم از زندگیش بهتره تا اینجوری اذیتش کنم. راه حلت چی بود ؟ فضولی نکن، اذیت نشی. زمانی اون وقتا میگفت یه وقتایی واقعا دوسم داشتی این وسط مسطا. دستت درد نکنه. هر کاری بود میکردی و هر حرفی و میخواستی میزدی بعدش که ناراحت میشدم متوقع قاطی میکردی که چرا نمیفهمم تو دلت هیچی نیست.
برای خودم امیدوارم که هیچوقت یادم نره چطوری عاشق بودم وچطوری بیرحم بودی ولی امیدوارم روزی عصبانیتم فروکش کنه و بدمت دست سرنوشت. من مریض شده بودم و رفتارهای مریض گونه ای هم از خودم نشون دادم که خدا میدونه چقدر از اذیت کردن بقیه پشیومونم ولی آگاهانه به مشکلات و اشتباهاتم دارم سعی میکنم بسازم خودمو از نو.تو جرات عاشق شدنم از من گرفتی... بی پروا دل سپردن و ازم گرفتی. میدونستی مهمترین و قویترین باور من عشقه و باورم و ازم گرفتی. تبدیلم کردی به یه ترسو. نمیدونم شاید این درس خوبی باشه برای آیندم.
نیم عمرت در پریشانی رود نیم دیگردر پشیمانی رود
ترک این فکر و پریشانی بگو حال و یار و کار نیکوتر بجو
ور نداری کار نیکوتر به دست پس پشیمانیت بر فوت چه است؟
تو انسان بدی نیستی، برادر بدی نیستی، هموطن بدی نیستی. سعی میکنی با چشم باز سمت درست تاریخ وایسی، دنبال عدالت جمعی هستی و دفاع از حق مظلوم ولی به من خیلی بد کردی و هیچی دیگه این بدیو از هیچ حافظه ای نمیتونه پاک کنه... اینقدر بد بودی که همه ی خوبیهات که خودتم میدونی کم نبودن و محو کرد.شاید بین غریبه ها و دوستای جدید بتونی خودتو از نو بسازی. تو آدم پویایی هستی و در جا نمیزنی، هدف قشنگی پیدا کردی و پیگیرشی. شاید تنها چیزی کهتا الان حس کردم صادقانه دنبالشی. ممکنه یه روز باقیش هم خوب شه... نوش جونت ولی من رو این بعدت له کرد و بیرحم و ناعادلانهنخواستی ببینی. موضوع سر این نبود که احساس و نظرم بهت چیه، مسیله حسی بود که بهم میدادی.همه چی خیلی ساده بود. تو حاضر نبودی از یکی از حیوانیترین شاخصه ها ی انسان به خاطر ده سال زندگیت با من بگذری و من احمقانه دنبال عارفانه ترین حالت عشق میگشتم توی وجودت.
این نامه رو از روزی که رفتی گاهی نوشتم. به خودم قول دادم وقتی پستش کنم توی بلاگم که دیگه حرفی توی دلم نمونده باشه و تو رو با همه ی توقعات و تفکرای نارسیستیت تنها بزارم. پست نمیکنم چون برام کافیه بدونم شاید بخونی. چون حرفایی بودن که من باید میزدم نه حرفایی که تو صرفا باید بشنوی.چون زدن یکبار این حرفا حقمه و منصفانست و دیگه کوتاه نمیام از حقم. این نامه باید یه جا ثبت شه تا با یه کلیک یادم بیاد ، اگه مراقب خودم نباشم ممکنه چه اتفاقی برام بیفته.
من که بیدار شدم خفته نمانم ولی مولانا در ادامه میگه:
آنکس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند
آنکس که نداند و نخواهد که بداند حیف است چنین جانوری زنده بماند
من بهش اضافه میکنم:
آنکس که بداند و نخواهد که بداند ترکش نمایید که نزدیک نماند
تموم شد.
بیتفاوت... ساده... و بعد از هفت ماه نخواستی بفهمی که حق فشار و سختی که به من تحمیل کردی چیزی جز جدایی نیست و هنوز تصمیم منه که غلطه. توی اون لحظه تو سرم مسجت تو ژانویه پارسال میچرخید فقط:
"همشو ریختم دور. همه چیزو. درستش میکنیم با پگاه همه چیزو پگاه. ما همو دوست داریم. نباید خراب شه. به هیچ قیمتی. من نمیذارم"
قبل سفر ایران آخرین قطره ی غرورم و هزینه ی نجات عشقی کردم که برات فقط توی کلمات بودن.
خیلی دوستت داشتم.
ممنون بابت به عهده گرفتن هزینه ها. هیچوقت فکر نمیکردم بعد از پیدا کردن کار، بخشی از درامدت به جای همه چیزایی که ذوق داشتم برام یه روزی انجام بدی، صرف جبران هزینه ی جداییمون بشه.
امیدوارم یه روزی سالم و موفق و خوشحال بشی.
خدانگهدار
پینوشت اول: با مامان راجع به بابا حرف میزدم و ازش میپرسیدم چرا و با چه چیزایی کنار میومد. دیدم به جز یکی دو جا که عمه هام و خونواده خوب گوش بابارو پیچوندند با سگ اخلاقیا و مرغ یه پا داره هاش باید کنار میومده. برای اولینبار برای اینکه بفهمم چرا؛ خیلی چیزایی که من اصلا نمیدیدم یا با هم نمیدیدمشونو برام تعریف کرد. یادم نبود کلید خونرو نمیبرد چون میخواست مامان در و براش باز کنه حتما. یادم نبود تو پارکینگ خیلی وقتا راه میرفت که برسه خونه مامان و با هم برن بالا. یادمه دوست نداشتم دوست و رفیق نداشت ولی یادم نبود صبحها زود میرفت که زود خونه باشه. همه ی مرخصی های نرفته و حق ماموریتایی که من غر میزدم چرا هزینه تفریح نمیشه شده بودن یه آپارتمان برای پشتوانه مامان چون بیرون از خونه کار نمیکرد. اینکه اگه مامان تو تخت نبود نمیخوابید. پخش و پلا بودن زندگی و وسایلش میرفت رو مخم که کار اضافس رو دست مامان ولی نفهمیدم این بیخیالی و سپردن رسما همه چی به مامان یه آرامش خاطری هم به مامان میداد.
من الگو برداری شیرگاوپلنگی کردم که خیلی سطحی و ناآگاهانه بود.
پینوشت دوم: قارچ بزنید قارچ بخورید. it really opens doors
برچسب:
نویسنده: کیانوش خلیلی