
25 سپتامبر روي تقويم ديواري توي آشپزخونه با يه صورت غمگين پر شده، سفر مامان تموم شد و با خودش همه ي صداهارو از اين يك مثقال جابرد . امروز قرار بود روز غمگيني باشه، از خيلي قبلتر ها ، اينو صورت غمگ...
ادامه مطلب
هر چه اين راهها بيشتر فاصله ي ما كمترخوابهاي طلايي گيسوانتگرمي شبهاي سرد تنهايي منعطر گندمزار پريشانتمشك آهوي جسور چشمان مندرياي مواج چشمانتنور دوردستترين نگاه من يكرنگ و يكدست و يكيهمگام و همراه روزهاي منفاصله اي نيست تا توپلكهاي بر هم و لبهاي دوخته ي من...
ادامه مطلب