آن دو كه هم ديگر را دارند ، چشمشان به ديگريت و از هم غافل اند
آن يكي كه اصلا كس ندارد،
ديگري كه تا ديروز گمان ميكردي مرفه بي غمي است تحت فشار خانواده و آبرو نفسش تنگ امده،
يا همين دو كه ديگر ميگفتي " آخر صفا" اصلا نميدانند چه ميخواهند از روزمرگي
گويا سر تا پا همين گه هست
پس ايت چند صباح را جاي نگاه به دست و دهن غير، بيا و شلوار خودت را با يك دست بو با ديگري كلاهت را بچسب و بگير كه گر غفلت كني آن يكي را ميكشند و ديگري را به باد ميدهند
درس ميشه درس ميشه