ديروز تولدش بود ، ٦٠ ساله ميشد. ١٠ سال پيش وقتي تو حال و هواي كنكور به اين فكر ميكردم كه نيم قرن بودن و نفس كشيدنشو تو اين دنيا جشن بگيرم، دو دل ميشدم. چند بار برنامه هامو بالا و پايين كردم، كلي برنامه ي درسي و تست هاي كنكورمو تغيير دادم، تا بالاخره فهميدم شدنيه! همون شب بود يا فرداش كه بهم گفت: تا حالا هيچكس برام تولد نگرفته بود! اون حرفش تمام وجودمو گرم و راضي كرد. درسته خيلي ها كمكم كردن و مني كه در بدو ١٨ سالگي بودم نميتونستم همه چي و به تنهايي انجام بدم ، ولي همين كه ايده و نقشه هاي پنهانيش از من بود ، برام كافي بود كه كار و نتيجه ي اونو از آن خودم بدونم.اون روزا پيش خودم فكر كردو ٦٠ سالگيشو خيلي با شكوه تر جشن ميگيرم اما روزگار اجازه نداد. امسال سعي ميكردم با نگاه كردن به چهره ي آدمها تو هفتمين دهه ي زندگيشون تصور كنم كه الان چه شكلي شده بود، چندتا چروك اضافه تر ناشي از خط انداختن پيشوني تو تقريبا همه ي حالتاش قطعي بود، چون فرق نميكرد كه بخنده از ته دل يا خيلي جدي به حرفات گوش كنه، بالا رفتن ابروهاش اولين نشانه ي تغيير حالتش بود. لازم به ذكره كه اين ميميكشو منم به ارث بردم! براي همين شديدا بوتاكس لازمم!!حدس ديگه اي كه ميزنم مقدار اندكي شكم بود و اندكي هم كم پشتي مو ! تكرار ميكنم اندك! چون هر كس ميدونه اگه مردي تا ٥٠ سالگي كچل نشه ، هيچوقت كچل نميشه و در كنار اون با توجه به علاقه ي شديدش به خوشتيپ موندن و نوع آناتومي بدنش، ميدونم كه هيچوقت شكم بازاري پيدا نميكرد.موهاش كه سفيد بود، اما اون ريزه رنگ دودي كه به اصرار ماها گذاشته بود در ابعاد لايت تر ادامه پيدا ميكرد و كم ميشد تا در چند سال آينده به دليل ضايع نبودن راحتر كنار گذاشته شه.ميتونم سر شاهرگم قسم بخورم كه هنوز ميرفت سر كار و از دست مسايل و مشكلات شركت اعصاب نداشت ولي همچنان به حمايت كردن ادامه ميداد.احتمالا موهاي زير كش جوراب پاش خيلي بيشتر ريخته بود و پوست نرم پشت آرنج دستش بيشتر كش ميومد تا من باهاش شوخي كنمو بگم وااااي چه كشي مياد! و البته موهاي گوشش بيشتر شده بود و من بايد وقت بيشتري صرف ميكردم تا همرو بكنم و به كلي بازي و هوا پريدنش بيشتر ميخنديدم.فك نميكنم هيچوقت دوباره سيبيل ميذاشت، شايد يكم پروفسوري ، اما كوتاه مدت.و خيلي چيزاي ديگه كه هيچوقت شانس ديدنشونو نداشتم. تا سه سال اول نبودنش خيلي از مريضيش يادم بود اما اينقدر به خودش تو سلامتيش فكر كردم كه به جز چندتا خاطره و تصوير كوتاه خيلي كمتر پيش مياد به دوره ي تلخي كه سپري كرد و سياه گذشت فكر كنم.خيلي خوشحالم كه به خودخواهيه بچه گانم راجع به درس و كنكور توجه نكردم و الان حسرت داشتن يه خاطره ي تولد باحال و كلي عكس قشنگ و ندارم.اما....توي زندگي لحظه هاي زيبارو بايد ساخت وگرنه خودش به تنهايي و بي زحمت تلخ و سخته. براي همينه كه هميشه ميگم با وجود اعتقاد عميقم به تلاش و ساختن يه زندگي زيبا، بوجود نيامدن خيلي بهتر از جنگيدنه !پ ن: به جز حرفش ، خاطره ي آواز خوندن با دوستاي قديميش و مستيش با اون صورت گل انداخته ش و نگاه كردنش به من وقتي عربي ميرقصيدم
نوشته شده در 22 اردیبهشت 97
برچسب:
نویسنده: کیانوش خلیلی
تاريخ: سه
شنبه
29 آبان
1397 ساعت: 15:37