دست نوازشم به سر و رو کشیده بود
از خود برون شدم به تماشای روی او
کی لذت وصال بدین حد رسیده بود
چون محو شد خیال پدر از نظر مرا
اشکی به روی گونه زردم چکیده بود
ديروز تو كوچه داشتم راه ميرفتم كه نظرم به يه دختر بچه با يه دوچرخه صورتي جلب شد. داشتم سير عوض ميكردم كه فهميدم مانع تمركز دوچرخه سواريش شدم.نا خودآگاه به نشانهي تشويقش لبخند زدمكه شنيدم "جلوتو نگاه كن نترس" و همين شد كه يخ زدم. ياد هزاران چيزي كه يه پدر به دخترش ياد ميده افتادم. ياد همهي چيزايي كه يادم دادي از صاف رقصيدن رو خط فرش گرفته تا آچار دست گرفتن و بعد گوشيم زنگ خورد مامان بود.منتظرش بودم اما نه با اون حال. دلم خواست هاي هاي گريه كنم و بگم كه فردا زندگيو ول كنيم و بيايم برات تولد بگيريم بعد يادم افتاد كه نبايد اينكارارو بكنم چون تنهاس و حالش بد ميشه ، چون الان چهارسال گذشته و زشته .چون... راستش دروغ نگم از اولين عيد تا حالا خوب نشدم يعني فرقي نكردم
هنوز گاهي تو خونه كه تنهام ميگم بابا راستي فلان... بابا يه دقيقه ميشه بياي.... بابااااا يكم پول ميدي بهم....بابا نان داد
بابا جان داد
بابا ...
امسال اختلاف سني ما ميشه 28 سال. خب امسال با مامان همسن ميشي.از سال ديگه مامان ازت بزرگتر ميشه و من بايد حواسم باشه كه احترام سنشو بيشتر از تو نگه دارم
تو اين شركت لعنتي هر روز فكر توام و نميدونم اين خوبه يا بد.فقط ميدونم كه هر چي بيشتر كار ميكنم كمتر حستو به اينجا ميفهمم.كار سادهاي نيس دوست داشتن اين همه آدم بيخود و رنگارنگو.
فردا تولدته و من دستام از دستات خاليه... از وقتي نيستي ديگه دهه فجر نداريم و ديگه كيك هاي شكلاتي و خامهاي و توت فرنگي هوار هوار سرمون نميريزن.از وقتي رفتي ميدوني چندتا ارديبهشتي اومدن؟
بابا راستش فقط ميخواستم بنويسم دلم تنگه تا بعداها كه ميام و ميخونم بدونم كه امسال هم همين حالو داشتم اما دستم از روي اين شاسي ها كنار نميرن.انگار كه انگشتام باور دارن ميخونيو اميد دارن جواب كه جواب ميدي.انگار ميخوان همه چيو بگن. از جاها و وقتهاي خوبي كه نبودي و از سختيهايي كه جاي پاهاي استوارت خالي بود.
دلم ميخواد هاي هاي گريه كنم اما فايده نداره
دلم ميخواد اسمتو فرياد بزنم اما ميدونم جوابي نداره
دلم ميخواد با چروك پشت آرنجت بازي كنم اما ديگه بازي بر نميداره
دلم
دلم
دلم
اين دل من هميشه طلبكاره.نميگه كه لاقل قريب به22 سال بودي و ر و خشكمون كردي.بوديو يادم دادي چيزايو كه بعضي پدرا تو 50 سال هم نميتونن انتقال بدن . بودي و بغلت كردم باهات خنديدم گريه كردم.باهات مسابق دو دادم تو پياده رو وليعصر، شنا كردم، واليبال و بدمينتون بازي كردم .باهات دور چيتگرو با دوچرخه رفتم و كوهها رو نورديدم ، با تو هيزم درست كردم و كباب زدم.با تو رياضي و فيزيك خوندم ، برات كتاب داستان خوندم و خوابوندمت. رانندگيمو تاييد كردي. بهم افتخار كردي و سرتو بالا گرفتي و هزارتا چيز ديگه
و اينور گود هزارتا چيز ديگه كه قراره توشون نباشيو نميخوام بهش حتي فكر كنم
با تو بدرود اولین و آخرین یار اینه اون لحظه ی معروف
که میگن خم میشه دیوار
خدا نگه دار زدی اخر دل به دریا دیگه این جاده تمومه
ته خطه اسم اینجا
با تو بدرود شب بخیر تا بی نهایت دیگه بیدار نمیشی صبح
حتی از زنگای ساعت
با تو بدرود دیگه خوابیدی چه آروم توی این هوای سنگین
دیگه لالایی نخون
سرده اینجا هااا میشینه روی شیشه
نقش اسمت رو بخارا سرانگشت میشینه
سخته اینجا رمقی نمونده در من سوختم از سردی دستات
لحظه ها بی تو دردن
با تو بدرود شب بخیر تا بی نهایت دیگه بیدار نمیشی صبح
حتی از زنگای ساعت
با تو بدرود دیگه خوابیدی چه آروم توی این هوای سنگین
دیگه لالایی نخون
برچسب: تولدت مبارك بابايي,
نویسنده: کیانوش خلیلی